تبليغاتX
راه پرواز

راه پرواز

اگر می دانی

در این جهان کسی هست

که با دیدنش

رنگ رخسارت تغییر می کند

و صدای قلبت ابرویت را به تاراج می برد

مهم نیست که او مال تو باشد...

مهم این است که

فقط باشد زندگی کند نفس بکشد

و خوشبخت و شاد باشد همیشه ...

 

 We are this

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت14:33توسط آریا | |

 

کنار آشیانت آشیانه می کنم

فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم

کسی سوال می کند

بخاطر چه زنده ای؟

و من برای زندگی تو را بهانه می کنم...

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت14:6توسط آریا | |

من به تنهایی در این ویرانه عادت کرده ام

خواهش دل را به جان خود اجابت کرده ام

سال ها در کنج تنهایی حدیث درد را

زیر گوش بی در عالم حکایت کرده ام

سوختم در نامردی ها ولی در پیش دوست

از نوای روح بخش دل روایت کرده ام

بی وفایی شد نصیب من به شهر بیدلان

گرچه تا بوده است از یاران حمایت کرده ام

سال ها رفته است ومن زندانی ام در جان خویش

حرمت زندان جانم را رعایت کرده ام

جان شیرینم رسیده بر لب از سوز فراق

لیکن از شوق وصالش استقامت کرده ام

می گذارم سر به روی شانه ات ای دل مران

تا مپنداری به حال خود رهایت کرده ام

+نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت15:3توسط دیانا | |

شوق پرواز در نگاه من است

دل سر گشته ام گواه من است

حیرت آلود راه فردایم

در جهانی که خوابگاه من است

بسته ام دل به چشمه خورشید

آفتابی که بوسه گاه من است

از قضا گم شدم به جنگل نور

در قدر، جاده ای به راه من است

کیستم من ، کسی چه می داند

سایه یاس ها پناه من است

صادق و ساده ام چو آئینه

شاید این نکته اشتباه من است

در سر چاه زندگی تنها

گوش دنیای غم به آه من است

آسمان دو چشم گریانم

شاهد بخت روسیاه من است

ایستاده ستاره موعود

درشب سیاه ماه من است

+نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت14:57توسط دیانا | |

 این ظلمت سنگین شب پایان ندارد

چشمم به صبح روشنی ایمان ندارد

دل گشته مایوس از حضوری تلخ و دلگیر

جز غم دل سرگشته ام مهمان ندارم

من مانده ام با یک جهان تنهایی محض

شاید کسی با دوستی پیمان ندارد

باید بسوزد شمع دل تا صبح فردا

جز این خدا داند که شب پایان ندارد

دریایی چشمم خشک شد،ای دل چه سازم

این آسمان دیده هم باران ندارد

بالاتر از رنگ سیاهی نیست دردی

دردی که جز اندوه و غم درمان ندارد

شاید که من زندانی اوهام خویشم

هرگز کسی مانند من زندان ندارد

در این شب تنهایی و اندوه و محنت

جانم امیدی جز رخ جانان ندارد

باید به سوی چشمه خورشید پر زد

پرواز هم بی بال و پر امکان ندارد

ای کاش می آمد همایون اختر من

دیگر دل چشم انتظارم جان ندارد

+نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت14:55توسط دیانا | |

می نویسم انجا می خوانم در شب گوش می دهم به نواختنش در صبح در طلوع خورشید

 چه غم انگیز چه سرد و چه خاموش, سایه ابر های برفی محو موسیقی شدند سرما را کشتند

 یاد امروز شدند یاد من یاد باهم بودن یاد شادی یاد مهربانی ها چه زور نواختنش تمام شد

 خواندنش در شب,ارام ارام در سکوت تنهایی محو شد دست سردش دیگر,نای حرکت نداشت

خواستم بیدارش کنم اما حیف...

تازه فهمیدم,  چه زود خورشید رفته بود

 شب بود و صدا در پی یک لحظه گذشت خواستم موسیقی بنوازم اما چه حیف دیر اغاز کردم

 کاش می ماند کاش می خواند دوست داشتم لحظه های باهم بودن را لحظه های باهم خندیدن را

مثل یک لاله ی سرخ پرپر می شوم شاید که روزی بخوانید مرا تا بگویم

 که چقدر دوست  داشتم  شما را ...........

+نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت14:53توسط دیانا | |

تصویر یک شکست در آیینه من است

بغضی شکسته هم نفس سینه من است

عمری است بی گدار به بیراهه می روم

دلواپسی مصیبت دیرینه من است

در رهگذر حادثه با من به غیر غم

همراه و همسفر دل بی کینه من است

پل های پشت سر همه ویران وپیش رو

پای ز راه مانده و پر پینه من است

تنها چراغ راه امیدم فروغ اوست

او آفتاب نیمه آدینه من است

+نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت14:50توسط دیانا | |

خسته می رقصیم با هر ساز مرگ

زندگی سیری ست در پرواز مرگ

از گلوی صبح کاذب می دمد

هرصدا اکنون-مگر آواز مرگ

آه ای زندانی عمری صدا

بی صذا می آید اما باز مرگ

آه آخر در حراجستان رنگ

جامعه بیرنگت دهد بزاز مرگ

برگ پائیزان که می بوسد زمین

می کشد ناز که راجز ناز مرگ

عشق را گفتیم-کلید رمزهاست

قفل ها بگشود الا راز مرگ

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت14:58توسط دیانا | |

شهره شهر شد آخر سر سودایی من

عشق جانانه شده باعث رسوایی من

از همان روز که سر در قدمش بنهادم

سر وسامان نگرفت این دل شیدایی من

روز و شب راه سپردم به بیابان ولا

تا مگر جلوه کند لاله صحرایی من

سهمم از عشق فقط غربت وغم بودوافسوس

کس ندارد خبر از عالم تنهایی من

در به در خانه به خانه پی تو تا به ابد

کی رسد تا به وصالت دل هرجایی من

مثل آن موج خروشان که به امید وصال

ندهدباج به توفان دل دریایی من

تا که مجنون در خانه لیلی شده ام

شد تماشاگه دل روی تماشایی من

مهر او در دل ما تا که چوخورشید شکست

جاودانی شده این چشمه بینایی من 

+نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت14:59توسط دیانا | |

رفت ودیگر  سخن از راز دل خویش نگفت

حرفی آخربه من از آن همه تشویش نگفت

رنگ گلگون رخ او خبر از واقعه داشت

غرق در حادثه بودوزدل خویش نگفت

شوق پرواز به سوی افقی دیگر داشت

لب فرو بست واز آن سوز نهانیش نگفت

وقف او کرد تمام خود ودر حسرت وصل

غرق در بحر فنا شد زکم بیش نگفت

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت14:59توسط دیانا | |